ميرزا شمس بخارايى

96

تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى

همراهان خويش را با خود برد كه اين بنده نيز با او بودم . محمد على خان در اين شكار شش هزار تن همراه داشت كه بسيارى از خاصانش همراه او بودند . بدين نوع حركت نموده به يار مزار رسيديم . خود محمّد على خان در قلعه نزول كرده و به جهت عمر خان و سايرين در بيرون قلعه سرا پرده و چادرها بر سر پا نموده و منزل نموديم . در وسط قلعه درياچهء بزرگى بود و عمارات خوب در آنجا بنا شده بود . فرداى ورود به قلعه ، بناى شكار گذاشته و هر روز شكار فراوانى مىنمودند كه تقريبا يكصد دانه از آنها را خود محمد على خان به دست خويش شكار مىكرد ؛ و بعد از مراجعت از شكارگاه تمام آنها را در كنار درياچه‌اى كه در وسط قلعه [ بود ] « 1 » جمع نموده پس از آنكه محمّد على خان مىديد به تمام چادرها تقسيم مىنمود . در آن شكارگاه تيهو و كبك و جسته جسته قرقاول هم پيدا مىشد . چون شانزده روز گذشت ، خان مراجعت كرد و به قدر بيست عرابهء باركش از شكارهايى كه نمك سود نشده بود ، بار كرده به شهر آورد و به تمام بزرگانى كه همراه بودند يا نبودند تقسيم كرد ، كه كمتر از پنجاه دانه به كسى نداده بود . تا آن زمان مدّت پانزده ماه بود كه با عمر خان در خوقند رحل اقامت افگنده بوديم . انواع مهربانيها از جانب محمّد على خان نسبت به عمر خان و همراهانش كه من بنده نيز يكى از آنها بودم به عمل آمده بود . پس از اين مدّت ، آثار ناخوشى در خوقند ظاهر گرديد . روز جمعه بود كه عمر خان را عارضهء ناخوشى ظاهر شد . محمّد على خان را آگاهى دادند . خودش به بالين عمر خان آمد و تمام اطبّا را به معالجهء عمر خان حكم نمود . طبيب مخصوص خودش را نيز به معالجه و مداواى عمر خان امر كرد ، ولى چه فايده كه : آنچه كردند از علاج و از دوا * گشت رنج افزون و علّت ناروا آن شب را عمر خان با كمال زحمت و رنج بزيست و فرداى آن شب رخت حيات از اين دنياى فانى به سراى جاويدانى كشيد . پس محمّد على خان حكمران خوقند در كمال تأسف به سوگوارى او مشغول شده ، پس از آن در نوشته‌جات او وصيتنامه‌اى يافتيم و آن

--> ( 1 ) . اساس ندارد ، با توجّه به فحواى عبارت افزوده شد .